بقیه ی مطلب درس بازار

بعد از بازار کفشدوز خانه و آشنا شدن با شغل یراق فروش دنبال نجاری می گشتم که متاسفانه چیزی پیدا نکردم فقط نزدیک بازار کفش فروش ها یک آقای بود که مشغول درست کردن بیل و کلنگ و نردبان بود .   

  

 

وقتی بچه ها داشتن با وسایل آقای نجار بازی می کردن یک پیرمردبه ما نزدیک شد که داشت چرخ دستی شو می برد که بار بیاره من از این فرصت استفاده کردم و به بچه هایی که سر کلاس به درس خوب گوش نمی دادن گفتم ببین این آقا وقتی کلاس اول بوده به حرف معلمش خوب گوش نداده و حالا شغل خوبی نداره و باید بارهای مردم را با این چرخ دستی اش جا بجا کنه  

 

تقریبا نزدیک ساعت ده بود که به یک مغازه گونی فروشی رسیدیم که صاحب مغازه آقای محرابی دوست خانوادگی مون بود و با بچه ها واردمغازه شدیم بعد ازسلام و احوالپرسی ازش خواستم در رابطه با شغلش برای بچه ها توضیح بده و ایشان هم گفت از این گونی ها برای پشت بام ها ، پر کردن سیب زمینی ، پیاز و غیره استفاده می کنند .  

 

از مغازه آقای محرابی به مس گر خانه نزدیک شدیم و بچه ها از اون همه مس متعجب شده بودن . ولی فروشنده های همدانی متاسفانه آن قدر بی خوصله هستند که اگر ازشون خرید کنیم جواب می دهند . اگر خرید نکنیم هیچ جوابی نمی دهند به ما هم هیچ جوابی نداد . 

 

از بازار مس فروش ها بچه ها خیلی گرسنه شده بودن و به مادر ها گفتم به طرف خیابان شهدا برویم آخه هفته ی گذشته با آقای مازیار که قناد بود صحبت کرده بودم که کارگاهش را به بچه ها نشون بده و ایشان هم قبول کرده بود و به همین خاطر به طرف قنادی حرکت کردیم و بچه ها خیلی خوش حال شدن که به قنادی نزدیک می شوند . 

آقای مازیار هم به همه ی بچه ها شکلات تعارف کرد و بچه ها هم ازش شیرینی ، شکلات سنگی ،آب میوه خریدن و من خودم هم خواستم برای همه ی بچه ها شیرینی بخرم که مادر باران اجازه نداد خودش پول شیرینی را حساب کرد .  

 

  

 

فکر می کنم این روز را  بچه ها  فراموش نکنن  و یک روز به یاد موندنی براشون  بود. و هیچ وقت درس در بازار را فراموش نکنن  بالاخره ساعت دوازده رسید  و باید برای آقای آزاد زنگ می زدم و ازش خواهش می کردم که بیاید سراغ ما و قرار ما همان کنار مسجد جامع بود خیلی دوست داشتم بازار فرش فروش ها و طریقه ی رنگ زدن پشم ها را که مربوط به درس علوم بود رو به بچه ها نشونمی دادم  ولی بچه ها دیگه خیلی خسته شده بودن . 

/ 4 نظر / 29 بازدید
مهرسا

ممنون خانم خطیبون خیلی خوب بود با تشکر مهرسا

کاردان

گزارشت بسیارخوب وکاملی ازیک گردش آموزشی داده بودی واین جاداره اززحمات شماتشکر وسپاسگذاری کنم وقتی عکس بچه هارو که توی بازارگرفتی دیدم خیلی خوشحال شدم امیدوارم این امکان رومدیران مدارس برای همه معلمان علاقمندی مثل شمافراهم کنن تاتدریس برای بچه ها شیرین تر وماندگارتربشه راستی دراون قسمت که آقای باربر روبه بچه هانشون میدادی به نظرمن اگردرخصوص شان وکرامت انسانهابچه هاروآگاه میکردی درس بزرگتری درزندگی یاد میگرفتن

جعفری

عجب روزهای به یاد ماندنی برای بچه ها خواهد شد. ای کاش من نیز معلم کلاس اولی همچون شما سختکوش و علاقه مند داشتم. به این بچه ها حسودیم شد. [افسوس]

مریم

اونجا که بچه ها گفتید این آقا کلاس اول که بوده درس نخونده و این شغل و داره خیلی ناراحت شدم . این حرف حتی اگه به گوش خود اون آقا نرسه هم خیلی اشتباهه . اینجوری هم ارزش کار اون مردُ پایین آوردید و هم اینکه به بچه ها یاد دادید که حق دارن در مورد آدما و گذشتشون قضاوت کنن ! چه بسا اگر اون مرد در کودک و هنگامی که کلاس اول رو میخوند موقعیت کودکی من و شما رو داشت الان صد ها بار بهتر از من و شما بود یه انتقاد دوستانه بود . امیدوارم دوستانه برداشت شود :)