اردو

روز دوشنبه 93/2/22 فرار رسید .وقتی وارد مدرسه شدم.  چهره  دانش آموزان پر از نشاط و هیجان بود خیلی خوش حال بودند . من از خاله نگار خواهش کردم راستی یادم رفت خاله نگار را معرفی کنم . 

بعد از جلسه ای که با خانواده ها داشتم و در رابطه با جشن الفبا صحبت کردیم{ وقتی به خانه برگشتم ، با رخساره صحبت کردم که باید با بچه ها در رابطه با نمایش ، شعر و سرود کار گنم و برای جشن آماده شون کنم متاسفانه نمی رسم و رخساره خانم زنجیریان رو معرفی کرد و گفت خیلی خوب میتونه مجریی باشه و خوب میتونه با بچه ها کار کنه ازش خواهش کردم بیاید مدرسه و با بچه ها کار کنه }

ایشان قبول کرد. بعد به خانم کاردان معرفی اش کردم خوشبختانه خانم کاردان هم اجازه داد که به بچه ها آموزش بدهد . 

و قرار شد دوشنبه 93/2/22کارش رو شروع کنه که یادم افتاد می خواهیم برویم اردو وجریان اردو به خاله نگار گفتم ایشان قبول کرد با ما به اردو بیاید .ولی گفت تا ساعت 9صبح کار دارم کمی دیرتر می آیم خوشبختانه وقتی رسیدبه مدرسه بچه ها سوار مینی بوس شده بودن و آماده رفتن به باغ  

بعد از این که حرکت کردیم به طرف گنج نامه بچه ها توی ماشین چند شعر خوندن ووقتی به اردو گاه شهید قاسمی رسیدیم از ماشین ژیاده شدیم و داخل کوچه باغ کمی بیاده روی کردیم نزدیک باغ که رسیدیم مادر هلیا آمد جلوی ما و به همگی خوش آمد گویی گفت . بعد به دانش آموزانم سفارش کردم که مواظب باشید اشغال روی زمین نریزید و به درخت های باغ آسیب نرسانید .

باغ بزرگی بود خیلی هم تمیز و مرتب .در وسط باغ  یک تخت بزرگ و تمیزی دیده می شد که فاطمه خانم و خانم شرف خانی با وسایلی که از قبل آماده کرده بودند از معلمین یذیرایی کردن 

 

از یبش همکاران بلند شدم و به طرف شاگردانم رفتم دیدم نگار جون بچه ها را جمع کرده و مشغول تمرین نمایش با دانش آموزان است " نمایش خروس نگو یک ساعت " 

 

  

بعد بچه ها بازی کردن خوراکی خوردن و در آخر عکس یادگاری هم گرفتیم روز به یاد موندنی بود .  

  

/ 3 نظر / 33 بازدید
خاله نگار

روز خیلی خوبی بود خصوصا برای من تجربه خیلی خوب و لذت بخشی بود کار کردن در کنار بچه ها مطمئنا دلم برا همه بچه ها و مخصوصا خانم خطیبون مهربون و دوست داشتنی تنگ میشه [گل][قلب][ماچ][ماچ]

صحرازاد

درود.خسته نباشی.آفرین به این همه شور و هیجان.بدرود

صحرازاد

درود آفرین به این همه شورو هیجان