بازار

بعد وارد صحافی خانه شدیم پیش خودم گفتم الان بچه ها از شوق این که با سواد شده اند کتاب داستان می خذند ولی بچه ها فقط ماژیک ، پاک کن و ماژیک اکلیلی خریدن . و آقای فروشنده به تمامی بچه ها برچسب هدید داد.  

  

بعد از اینکه بچه ها از آنجا کمی خرید کردن وارد بازار  کفاشدوزها شدیم آن جا هم بیشتر مغازه ها  تبدیل به لباس فروشی شده بودن فقط چند مغازه بودن که مشغول تعمیر و واکس زدن کفش بودن از آنجا هم بچه ها چند تا بوگیر کفش برای پدرهاشون خریدن   

وقتی بچه ها از کفشدوز خانه خرید کردن از بازار چرم فروش ها دیدن کردیم  .

بعد از بازار چرم فروش ها به یک مغازهای رسیدیم که فروشنده با اینکه جوان بود ولی اصلا حال و حوصله حرف زدن نداشت به زور به چند سوال من جواب داد وقتی ازش خواسم شغلشو معرفی کنن گفت من یراق فروش هستم راستشو بخواین خودم هم اولین بار بود این شغل ار از نزدیک می دیدم به فروشنده گفتم یعنی شما چه کاری انجام می دهید گفت من وسایل اولیه کفش را میفروشم.

 

 

                     

/ 0 نظر / 6 بازدید