از کلاس ما چه خبر!
در این وبلاگ تدریس درس ها و نمونه سوالات کلاس اول ابتدایی گذاشته می شود . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

روز شنبه 93/1/23 به دانش آموزانم دعوت نامه دادم که به مادرشون بدهند تا برای رفتن به بازار منو کمک کنن 

قبل از عید به درس در بازار رسیدم و می خواستم برای تدریس ( ّ ) بچه ها رو ببرم بازار ولی چون که نزدیک عید بود کار عملی این درس را به بعد از عید موکول کردم . 

وقتی نامه ها به دست خانواده ها رسید مادر سلدا، مادر باران ،مادر سارا، مادر آنیسا ،مادر هلیاو مادر سارینا اعلام آمادگی کردن خیلی خوشحال شدم برای روز سه شنبه 93/1/26برنامه ریزی کردم و به بچه ها رضایت نامه دادم و در رضایت نامه از خانواده ها خواسته بودم که نفری ده هزار تومان برای خرید بچه ها در اختیارشون قرار بدهند و همچنین بطری آب همراهشون باشه.

روز موعود فرار رسید سه شنبه صبح که به مدرسه رفتم به بچه ها گفتم حواستون باشه دست هم دیگر را در بازار بگیرد و از هم جدا نشین ساعت نه مادر ها به مدرسه آمدن و به هر مادر سه دانش آموز سپردم و قتی بچه ها صبحانه شونو خوردن آقای آزاد که  راننده بود اومد و با بچه ها سوار مینی بوس شدیم  در راه خیلی خوش گذشت و از آقای آزاد خواهش کردم که ما را کنار مسجد جامع پیاده کنه و از آنجا وارد بازار  پارچه فروش ها شدیم و بزازی را معرفی کردم بعد وارد مسجد جامع شدیم از مادر ها خواهش کردم که اجازه بدهند  بچه ها را در حیاط مسجد کمی بدوبدو و بازی کنن و بعد چند عکس گرفتیم                                                                                                

 

بعد پیش آقای که مشغول سماور درست کردن بود رسیدیم و ازش خواهش کردم که در رابطه با حرفه اش برای بچه ها توضیح بدهد   

  

و از آنجا وارد بازار حلبی ساز خانه شدیم که متاسفانه خبری از حلبی ساز های قدیم نبود تمامی مغازه ها اسباب بازی فروش و لباس فروشی شده بودن که چند تا از بچه ها از آنجا اسباب بازی خریدن فقط یک مغازه بود که داخلش وسایلی دیده میشد که من از فرصت استفاده کردم و چند تا وسیله که از ورق سفید درست شده بود به بچه ها نشون دادم    


بعد وارد صحافی خانه شدیم پیش خودم گفتم الان بچه ها از شوق این که با سواد شده اند کتاب داستان می خذند ولی بچه ها فقط ماژیک ، پاک کن و ماژیک اکلیلی خریدن . و آقای فروشنده به تمامی بچه ها برچسب هدید داد.  

  

بعد از اینکه بچه ها از آنجا کمی خرید کردن وارد بازار  کفاشدوزها شدیم آن جا هم بیشتر مغازه ها  تبدیل به لباس فروشی شده بودن فقط چند مغازه بودن که مشغول تعمیر و واکس زدن کفش بودن از آنجا هم بچه ها چند تا بوگیر کفش برای پدرهاشون خریدن   

وقتی بچه ها از کفشدوز خانه خرید کردن از بازار چرم فروش ها دیدن کردیم  .

بعد از بازار چرم فروش ها به یک مغازهای رسیدیم که فروشنده با اینکه جوان بود ولی اصلا حال و حوصله حرف زدن نداشت به زور به چند سوال من جواب داد وقتی ازش خواسم شغلشو معرفی کنن گفت من یراق فروش هستم راستشو بخواین خودم هم اولین بار بود این شغل ار از نزدیک می دیدم به فروشنده گفتم یعنی شما چه کاری انجام می دهید گفت من وسایل اولیه کفش را میفروشم.

 

 

                     

[ ۱۳٩۳/۱/٢٩ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

معلم کلاس اول ابتدایی با 35 سال سابقهی تدریس در پایه اول Email : khatiboon.teacher@yahoo.com
صفحات اختصاصی
RSS Feed