از کلاس ما چه خبر!
در این وبلاگ تدریس درس ها و نمونه سوالات کلاس اول ابتدایی گذاشته می شود . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

از تاریخ 93/2/52 خاله نگار به مدرسه آمد تا دانش آموزان را برای جشن الفبا آماده کند.    قرار شد که بچه ها نمایش حسنی نگو یه دسته گل را بازی کنند .  

ساینا نقش قصه گو، روژین لرنژاد نقش حسنی ،شادی نقش مرغ ، آنیسا نقش جوجه  ولی وقتی به بچه ها نقش دادم متوجه شدم که فقط یازده تا از بچه ها می توانندبازی کنند .  

 و تصمیم گرفتم یک نمایش دیگه انتخاب کنم تا بقیه ی بچه ها هم نقش داشته باشند. و بالاخره یادکتاب داستان خروس نگو یک ساعت افتادم . و از بچه ها خواستم که هر کس کتاب داستان خروس نگو یک ساعت را دارد بیارد مدرسه.

 مریم سلطانی گفت خانم معلم من دارم وقتی روز بعد مریم کتاب خروس نگو یه ساعت  را به من تحویل داد متوجه شدم که مریم تن صداش خیلی حوب است برای قصه گو یی .

همچنین نقش خروس را هم به  روژین حقیقی دادم و به مادر روژین حقیقی گفتم که به روژین نقش خروس را دادم باید نقش خودشو حفظ کنه

مادرش قبول کرد و رفت چهار تا کتاب خروس نگو یک ساعت را خرید و سه تاشو به من تحویل داد و یکی از کتاب ها رو هم برای خود روژین نگه داشت و توی خونه با او کار کرد .

 

این هم روژین حقیقی با لباس خروسش لباس بسیار زیبایی بود باز هم از تمامی خانواده های بچه ها تشکر می کنم که هر چه ازشون خواستم برایم مهیا کردن 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٩ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مهری خطیبون ]

روز یک شنبه 93/2/21قراربود ، برای اردو دانش آموزان را ببریم باغ هلیا مرادی دانش آموز کلاس دوم .

دانش آموزان از روز شنبه خوشحال و بی قرار بودن عصر شنبه 93/2/20 ساعت چهار بعد از ظهر هم من با خانواده ی دانش آموزانم جلسه داشتم در رابطه با جشن الفبا ،  که چگونه برگزار کنیم .

خدا رو شکر می کنم که امسال بهار خوبی داشتیم.   باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود. البته از روز جمعه عصر باران شروع شده بود وقتی ساعت چهار به مدرسه رفتم با اینکه چتر داشتم ولی کاملا خیس شده بودم . 

وقتی جلسه را شروع کردم ،حانواده ها نگران روز یک شنبه بودن که بچه ها ، اگر بخواهند بروند اردو سرما می خورن و من گفتم احتمالا تا فردا باران قطع میشه چون که باران بهاری رگبار است . خلاصه اون روز سپری شد و با خانواده ها برای مراسم جشن الفبا تصمیم گرفتیم که چگونه بر گزار شود . شب همچنان باران ادامه داشت تا ساعت یازده شب خانم کاردان اس مس داد، که بعلت خیس بودن زمین ها اردو کنسل میشود و و کلاس های درس  بر قرار است. طبق همیشه خیلی خوشحال شدم . و با خوشحالی به رختخواب رفتم . 

صبح که وارد مدرسه شدم ناراحتی را توی صورت تمامی دانش آموزان  شش پایه دیدم مدام به دفتر مدرسه می آمدن  و اعتراض می کردن که چرا اردو را کنسل کرده اید الان که هوا آفتابی است بیشتر هم آنیتا صوفیانی دانش آموز کلاس سوم ناراحت بود . بالاخره خانم کاردان در دفتر مدرسه یک جلسه ای گذاشت و نظر معلمین را خواست بعضی از معلم ها گفتن بمونه هفته ی آینده چون که اداره هواشناسی تا آخر هفته اعلام کرده که همچنان آسمان استان همدان ابری و بارندگی است .

در آخر خانم کاردان اعلام کرد که فردا بچه ها رو ببریم اردو  اگر هم باران آمد داخل باغ یک سالن بزرگی است و بچه ها را آن جا جمع می کنیم تا سرما نخورن . 

وقتی سر صف خانم احمدی اعلام کرد که فردا میرویم اردو آن چنان بچه ها از خوشحالی جیغ و سرو صدا کردن که قابل وصف کردن نیست . 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۳/٦ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مهری خطیبون ]

 در تاریخ 93/2/15به بچه ها رضایت نامه دادم. که از والدین آنها اجازه بگیرم که همراه بچه ها به عیادت مبینا برویم روز سه شنبه 93/2/16ساعت 10صبح ماشین آمد و هدیه هایی که با بچه ها آماده کرده بودم به دست آنها دادم . سوار مینی بوس شدیم و همراه خانم حمیدی ( مربی بهداشت ) به خونه مبینا رسیدیم بچه ها خیلی خوش حال شدن.  در، خونه ی مبینا درس رضا را برای مبینا  یاد آوری کردم و گفتم مبینا جون  ما الان مثل دوست رضا که برای عیادت رضا از پدر و مادرش اجازه گرفت و سراغ رضا رفت . بچه ها هم از مامان و باباشون اجازه گرفتن و برای عیادت شما آمده اند . 

مامان مبینا از بچه ها بابت شیرینی ، کتاب داستان ، آبمیوه و شیر کاکائو خیلی تشکر کرد .

بعد مبینا از مادرش اجازه گرفت که دوستاشو ببر اتاق خودش . مامانش گفت عزیزم اجازه بده ازدوستانت پذیرایی کنم بعدا دوستاتو ببر توی اتاقت                           

 

       

مادر مبینا هم با شیر موز و میوه از بچه ها پذیرایی کرد . 

 

بعد از اینکه مبینا اتاقشو به بچه ها نشون داد  ماشین اومد دنبالمون و بچه ها از مامان مبینا اجازه گرفتن که مبینا رو همراه خودشون به مدرسه ببرن . مادرش این اجازه رو داد. و همه ی بچه ها آروم آروم مبینا رو از پله ها پایین آوردن ، بخصوص زهرا چنان مواظب مبینا بود که خودم  از این کار زهرا لذت بردم . وقتی مبینا سوار ماشین  شد بچه تا در حیاط مدرسه برای مبینا خواندند که مبینا رو به مدرسه آوردیم 

[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

معلم کلاس اول ابتدایی با 35 سال سابقهی تدریس در پایه اول Email : khatiboon.teacher@yahoo.com
صفحات اختصاصی
RSS Feed