از کلاس ما چه خبر!
در این وبلاگ تدریس درس ها و نمونه سوالات کلاس اول ابتدایی گذاشته می شود . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امروز جمعه 92/9/22است برف زیادی اومد ساعت یک با ریحانه ،مهدی ، اصغرجون، رخساره و فرزاد رفتیم سرسره بازی خیلی خوش گذشت با اینکه روزه بودم ولی اصلا بی حال نشدم و وقتی نهار بچه ها رو دادم کمی استراحت کردم و بعد که روزه ام را باز کردم با بچه ها ( به جز فرزاد آخه ناهار نیامد خونه مون )رفتیم بلوار جوان برف بازی وقتی که اومدیم خونه و تلویزیون را روشن کردیم .

 وقتی که گفت تمامی مدارس تعطیل خیلی خیلی ناراحت شدم چون دلم می خواست بروم مدرسه و با دانش آموزانم برف بازی کنم و کمی آنها را به تحرک وادار کنم چون دانش آموزان اصلا تحرکی ندارند با سرویس به مدرسه می روند و با سرویس به خونه بر می گردن همچنین با آسانسور به طبقات بالا می روند و با  آسانسوربه طبقات  پایین برمی گردند نه بلدن خوب بدون نه بلدن خوب از خودشون مواظبت کنن چند روز پیش یکی از شاگردان سال گذشته ام از روی صندلی افتاد کف اتاق و متاسفانه پایش شکست .

وقتی که برای تدریس نشانه ( آ  ا) دانش آموزانم را به گنج نامه برده بودم بعضی هااصلا بلد نبودن از پله ها بالا برن و نزدیک آبشار بروند و یا اینکه بعضی ها هم بلد نبودن از پله های آبشار پایین بیاین آخه این بچه ها مردها و زن های جامعه ی ما هستند مملکت را دست چه کسانی می خواهیم بسپاریم .

صبح که از خواب بیدار شدم فکر کردم هوا خیلی سرد و یخبندان است ولی اصلا نه سرد بود نه یخبندان آخه یک نفر نیست بگوید به چه دلیل مدارس ، دانشگاه ها حتی......  تعطیل کرده اند ؟

[ ۱۳٩٢/٩/٢۳ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مهری خطیبون ]

فردا روز دوشنبه (  92/9/18 ) است روزی  که بچه ها باید بدون کیف به مدرسه بیاین من هم غصه ام گرفته آخه می خواستم نشانه ی " ز " رو درس بدم به بچه ها گفته بودم که برای درس سرباز تفنگ بیارین تا بازی سرباز و دشمن را در کلاس انجام دهیم وقتی خانم کاردان سر صف گفت فردا روز بدون کیف است  و باید بدون کیف به مدرسه بیایید  خیلی ناراحت شدم  چون باز هم از درس جا میمونن 

حالا ببینم فردا بچه ها چگونه کاردستی درست میکنن امیدوارم بتونن از این رو ز بخوبی استفاده کنن و چیزی یاد بگیرن تا در آینده به دردشون بخوره این آموزش پرورش با این بخش نامه هاشون که نمیدانم هدفشون چیه ؟ 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٧ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]

باز هم امروز روز یک شنبه بود وساعت 9:45دقیقه به مدرسه رسیدم بخاطر اینکه بچه ها دو ساعت اول را ورزش داشتن . وقتی وارد کلاس شدم  یک نگرانی خاصی در چهره بچه ها دیدم وقتی ازشون پرسیدم چرا نگران هستید گفتن خانم معلم امروز می خواد زلزله بیا یادم افتاد که دیروز خانم کاردان در رابطه با مانور زلزله در مدرسه چیزهایی گفته بود .گفتم بچه ها خانم مدیر میخوا به شما آموزش بده که وقتی زلزله اومد چطوری شما ها مقاومت کنید و نترسید خلاصه بعد از کلی صحبت کردن با بچه ها درس را شروع کردم مدام بچه ها سوال می کردن خانم پس چرا زلزله نمیا . من هم گفتم بچه ها زلزله که خبر نمی کنه . یک هو میا شما باید نگران نباشید آنیسا که از بقیه ی بچه ها از لحاظ قد کوچک تر است مدام می گفت خانم معلم من خیلی می ترسم . منم گفتم وقتی زلزله اومد شما بدو برو زیر میزت قایم شو خیلی خوشحال شد و مشغول نوشتن بنویسیمش شد . مشغول نگاه کردن کتاب بنویسیم بچه ها بودم که یک هو آژیر دزد گیر مدرسه به صدا دراومد و گفتم بچه ها حالا موقع اش است که بروید و زیر میزها و جاهای امنی که  مربی پرورشی براتون تعیین کرده بروید. 

زهرا فرامرزی خیلی گریه می کرد چون که من مشق هاشو پاک کرده بودم و از ساعت سوم تا ساعت چهارم مدام گریه می کرد هرچی بهش گفتم آروم باش گوش نمیدادو می گفت چرا مشق های منو پاک کردی وقتی که ساعت چهارم صدای دزد گیر در اومد سریع آروم شد و رفت زیر میزش قایم شد وقتی صدای دزد گیر قطع شد زهرا را  بردمش توی سالن مدرسه و بچه های سوم که نقش زخمی ها رو بازی می کردن رو بهش نشون دادم سریع گفت چی شده منم گفتم دارن نقش مریض را بازی میکنن و زهرا هم کنار آنها نشست و دست هاشو روی سرش گذاشت و در همین موقع خانم قلی یک عکس زیبایی از زهرا گرفت . و وقتی زهرا رو به کلاس آوردم سریع نشست و تمامی بنویسیم رو که پاک کرده بودم نوشت و اصلا گریه هم نکرد . این زلزله سبب خیر شد برای من و زهرا 

 

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]

روز چهارشنبه 92/9/6 از بعضی دانش آموز خواستم که وقتی شنبه به مدرسه می آیند همراه خودشون روغن ، شکر ، آرد ، شیر ، تخم مرغ ، چونه ( برای درست کردن نان روغنی ) کماج ، کیک ، ماکارونی ، نان بربری ، نان سنگک ، گرده بیاورن  

وقتی صبح وارد کلاس شدم یک شادی و ذوق به خصوصی در صورت بچه ها دیدم و متوجه شدم که بچه ها وسایلی که ازشون خواستم بودم همراه خودشون آورده بودن به جز هلیا و مبینا که قرار بود آرد بیارن که مبینا مقدار کمی آرد آورده بود و هلیا هم اصلا آرد  نیاورده بود .( البته در آخر زنگ که ما نان را پختیم پدر هلیا اومد و گفت من آرد را خریده بودم که فراموش کردم به شما تحویل بدهم به همین خاطر من هم ستاره هلیا رو دادم ) وقتی خانم شرف خانی ازم آرد خواست گفتم بچه ها فراموش کرده اند بیارن که مامان مهر آسا بهم زنگ زد و گفت مهر آسا مریض و نمی تونه به مدرسه بیا ید . و من گفتم لطفا ساعت ده حتما بیارش برای تدریس درس ( نـــ  ن ) که اگر نباشه تا پایان سال با مشکل نقطه روبه رو میشه و در ضمن ازش خواهش کردم که قبل از ساعت نه 4کیلو آرد بیار مدرسه چون خانم شرف خانی گفت وقتی من نان بپزم بوی  نان روغنی تمام مدرسه را پر می کند .  

 


و بچه های دیگر کلاس ها دلشون میخوا و باید از این نان روغنی به بچه ها دیگر هم بدهم به همین دلیل به  مامان مهر آسا گفتم که 4 کیلو آرد بخره . 

ساعت سوم بچه ها رو بردم سالن غذاخوری مدرسه ( مدرسه ی ما از اون مدارسی است که به بچه ها صبحانه ، میان وعده و ناهار می دهند ) که خانم شرف خانی برای بچه ها توضیح بده از چه موادی برای درست کردن  نان روغنی استفاده کرده است .  


ساعت چهارم ما نقاشی داشتیم که از معلم نقاشی خواستم یک ساعت را به بچه ها اجازه بده تا بچه ها نان بپزند . 

و خانم فخاریان ( معلم نقاشی ) هم این اجازه را داد و به همراه بچه ها به سالن غذاخوری رفتم البته بعضی از بچه ها فراموش کرده بودن پیش بند بیارن ( برای پخت نان ) مجبور شدم از بچه های پیش دبستانی کاوری که برای زنگ خمیر بازی می پوشیدن بگیرم و تن شاگردان خودم بپوشم . تا موقع پخت نان لباس شون کثیف نشه 

وقتی با بچه ها  وارد سالن غذاخوری مدرسه شدیم متوجه شدم که خانم شرف خانی ، لیلا جون و فاطمه خانم مشغول پخت نان روغنی هستند .

که فاطمه خانم مقداری آرد کف دست بچه ها ریخت بعد بهشون مقدار کمی چونه داد و بچه ها مشغول درست کردن نان شدن چون  ماهی تابه خانم شرف خانی خیلی بزرگ بود و روغنش خیلی  داغ بود . خانم کاردان گفت این ظرف برای بچه ها خیلی خطر ناک است و رفت یک ماهی تابه کوچولو آورد و به بچه ها گفت نان که درست کرده اید. 

آهسته داخل این ماهی تابه بی اندازید وقتی بچه ها نان را خودشون پختن خیلی  خیلی خوشحال بودن و در آخر هم فاطمه خانم به بچه ها یک نان روغنی داخل کیسه فریزر گذاشت و به بچه ها داد . 

 و من به بچه ها گفتم ببرین خونه با خانواده هاتون بخورین . چون می خواستم کیکی که مادر  زهر فرامرزی درست کرده بود بهشون بدم  در ضمن بچه ها صبحانه عدسی خورده بودن و میان وعده هم خورده بودن و ترسیدم مریض شن .

 زنگ آخر داشتم کیک زهرا رو بین بچه ها قسمت میکردم که چشم به حیاط مدرسه افتاد که متوجه شدم نم نم باران می آید.سریع گفتم بچه ها دنبال من بیایید حیاط مدرسه وقتی وارد حیاط  شدیم . 


گفتم دور من حلقه بزنید و با ریتم خاصی همه با هم همخوانی کردیم باران نم نم می بارد. امین در دست نان دار د آخرش هم گفتم ن مثل آبگوشت یک نخودی توش این هم شعر الفبای ن است آخه هر نشانه ای که درس میدهم یک شعر کوچولوی برای اون نشانه میخونم که بچه ها اگر موقع املا نوشتن  درس را فراموش کنن  شعر رو میخونم سریع یادشون می آید.   

 

باز هم مثل همیشه عکس هایی که از بچه ها گرفتم حاضر نیست امیدوارم سریع عکس ها حاضر شن تا ببینید قند عسل های من چقدر خوشگل و ناز هستند . موفق شدم با همت خانم کاردان عکس ها رو امشب 92/9/10 براتون  بذارم

[ ۱۳٩٢/٩/٩ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]

امروز دفتر ستاره ها رو دادم به روژین ببر خونه اجازه بده ماجرای دفتر ستاره ها رو براتون توضیح بدم . 

وقتی که سالتحصیلی شروع میشه در اولین جلسه که با خانواده ها می گذارم ازشون می خوام که برام مشخصات خودشون تاریخ تولد فرزندشون و یک قطعه عکس از فرزندشون برام بیارن برای دفتر ستاره ها وصفحه ی  اول این دفتر را به دوازده قسمت تقسیم می کنم .اگر بچه ها برای هر تدریس جدید از داخل اسباب بازی هاشون پنج وسیله پیدا کنند که صدای جدیدی که میخوام درس بدم توش باشه یک ستاره میگیرند یا اینکه با دوستشان همکاری کنن و درس یادش بدن  یک ستاره جایزه میگیرند . و همچنین بتونن با صدای جدیدپنج  کلمه ی خارج از کتابی که می گویم سریع بنویسند یک ستاره جایزه می گیرند .  

امروز(92/8/29 )  روژین لرنژاد تمامی ستاره ها رو گرفت و دفتر ستاره ها رو برد خونه روز شنبه که به مدرسه رفتم پدر روژین به مدرسه آمده بود و کادو به دستم داد ( قرار شده تمامی کادو هایی که خانواده ها برای بچه ها تهیه می کنند کوچولو و لوازم تحریر باشه ) متوجه شدم خیلی بزرگه و گفت این کادو برای خودتونه و این یکی کادو مال روژین و این شیرینی هم برای همه ی بچه ها . 

وقتی مدرسه تعطیل شد و به خونه آمدم ماجرا رو برای دخترم رخساره تعریف کردم وقتی که کادو باز کردم دیدم یک شال خیلی زیبایی است که باز هم خانواده روژین منو شرمنده کرده بودن و مهمتر این که یک نوشته ی  زیبایی هم برام کنار کادو گذاشته بود که حیفم اومد که این نوشته ی زیبا رو تو وبلاگم نذارم.  

[ ۱۳٩٢/٩/٥ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

معلم کلاس اول ابتدایی با 35 سال سابقهی تدریس در پایه اول Email : khatiboon.teacher@yahoo.com
صفحات اختصاصی
RSS Feed