از کلاس ما چه خبر!
در این وبلاگ تدریس درس ها و نمونه سوالات کلاس اول ابتدایی گذاشته می شود . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

در تاریخ 91/10/17 برای خانواده ها نوشتم که برای روز 91/10/19 جشن میوه ها دارم لطفا با من همکاری کنید و خانواده ها لطف کردن و وسیله هایی که ازشون خواسته بودن برایم آماده کرده بودن 

هدف از این کار این بود که بعضی از شاگردانم تنهایی نه غذا می خورن و نه میوه دوست دارن وقتی که چیزی می خواهند بخورند بچه های دیگر در کنارشون باشه 

وقتی زنگ جشن میوه ها شد از بچه ها خواستم که میزهایشون به هم بچسبانند با ذوق زیادی این کار رو انجام دادن و از فاطمه خانم 16بشقاب و 16چنگال خواستم و موقع تقسیم میوه ها از خود بچه ها کمک گرفتم و شروع به قسمت کردن بشقاب ، چنگال ، و یکی یکی میوه های مختلف کردم و در این موقع خانم اکبری مربی بهداشت مدرسه وارد کلاس شد و به بچه ها تذکر داد که قبل از خوردن میوه ها حتما دست هایشون را بشورند و در رابطه با خاصیت هر میوه جداگانه توضیح داد .خلاصله آن روز را هم روز به یاد موندنی شد و 3 قطعه عکس یادگاری هم گرفتیم و برای شما عزیزان گذاشتم لطفا هر پیشنهاد و نظری دارین برایم بگذارید. ممنونم  

  

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]

در روز شنبه 91/10/2از بچه ها خواستم که چند عدد لوبیا یا عدس خیس کنند که تا ریشه ی گیاهان را ببینید چند نفر از بچه ها عدس را پرورش داده بودن و چند نفر هم لوبیا را خیس کرده بودن وقتی امروز که روز شنبه 91/10/16است بچه ها برای درس ریشه ها گیاهان خودشون همراه خود به کلاس آوردند عدس ریحانه ، ژینا و خنانه خیلی خوب شده بود ولی چون زیاد خیس کرده بودن مانند سبزه عید شده بود ولی هلیا خیلی زیبا دانه ی لوبیا ( خودش میگفت خانم معلم به این میگن لوبیای عروس ) دانه ی نخود و دانه عدس را کاشته بود و هر کدام را جداگانه پرورش داده بود دلم نیامد که شماها نبینید بلافاصله تو مدرسه عکس گرفتم و برای دوستان خوبم در وبلاگم کذاشتم منتظر نظرات خوبتان هستم  

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]

صبح یکشنبه 91/10/10 دو ساعت اول بیکار بودم و بلافاصله با خانواده ی بچه ها تماس گرفتم و از خانواده ها خواست که اگر امکان داره ساعت 10صبح مادر بزرگ بچه ها را بفرستن به مدرسه طوری که بچه ها متوجه نشوند و بعد از این که بعضی از خانواده ها موافقت خودشون اعلام کردن یکدفعه رخساره دخترم گفت:مامان مادر بزرگ ها را برای چی میخوای گفتم میخوام صدای اٌ را تدریس کنم گفت مامان هدیه اردک داره خیلی خوشحال شدم بلافاصله با هدیه تماس گرفتم و ازش خواستم که اگر امکان داره اردک ها شو ساعت 10صبح بیارمدرسه  وقتی موافقت خودشو اعلام کرد بلافاصله با مادر هلیا تماس گرفتم و ازش خواهش کردم که بره دنبال هدیه 

ساعت 10 مادر بزرگ ها در دفتر مدرسه حاضر بودن مامان هلیا هم با هدیه در دفتر مدرسه حاضر بود خیلی خوشحال بودم که آخرین صدای مصوت را بصورت نمایشی تدریس می کنم بعد وارد کلاس شدم و به بچه ها گفتم امروز مهمان داریم و بچه ها گفتن چه خبر که خانم کاردانیان با مادر بزرگ ها وارد کلاس شدن بچه ها خیلی خوشحال شدن که مادر بزرگ هایشان را در کلاس درس می دیدن و در حال گفتن قصه ی جوجه اردک زشت بودم که در کلاس باز شد و هدیه همراه اردک هایش وارد کلاس شدن بچه ها خیلی خوشحال شدن و بهاره می گفت خانم معلم این بهترین درسی بود که من تا بحال یاد گرفته بودم خلاصه بچه ها با اردک ها کمی بازی کردن و من از این فرصت استفاده کردم و به بچه ها درس علوم هم دادم

تمامی هدف من از این کاراین است که کلاس درس خشک نباشه زیرا درعرض این 29سال سابقه ی تدریسم به من ثابت شده درسهایی که بصورت نمایشی و بازی بوده تا آخر سال به یاد بچه ها میمونه و هیچ وقت این درسها را فراموش نمی کنن

  

     

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]

در تاریخ 91/10/4 به بچه ها گفتم بچه فردا می خواهیم بریم کنار دریا هر کدامتان برایم قایق کوچولو درست کنید و چای کیسه ای ، قند ، استکان همراه خود بیاورید این کار من در اصل ایجاد انگیزه است که هیچ وقت بچه ها صدای " یـــ  ی  " را فراموش نکنند وقتی روز 91/10/5 به مدرسه رفتم بچه ها با شوق فراوان می گفتند خانم پس کی بریم دریا خانم دریا کجا است همدان که دریا ندارد وقتی خودشون این سوال ها را از من کردن و آماده گرفتی صدای جدید شدن همراه بچه ها به سالن اجتماعات مدرسه رفتیم و شروع کردیم به آماده کردن کف سالن و گفتم حالا همگی قایق هاتونوبگذارید توی آب و گفتم فکر کنید اینجا دریا است و حالا توی آب شنا کنید و بچه ها شروع کردن به شنا کردن و بعد کنار دریا نقش پدر و مادر آزاده را بازی کردیم و کنار هم دیگه چای خوردیم و این روز هم در خاطر بچه ها ماندگار شد   

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]

در تاریخ9 91/9/2 از بچه ها خواستم که برای روز شنبه وسیله در رابطه با "ش" بیارن و از آشپز مدرسه ( خانم شرف خانی ) خواستم که برای روز شنبه برامون آش رشته درست کنه " مدرسه ی ما طوری است که به دانش آموزان ساعت 8:30 صبحانه ، ساعت 10:30 میانه وعده و ساعت 12:30ناهار میده " و خانم کاردانیان مدیر مدرسه به خانم شرف خانی گفت که برای همه ی بچه ها آش درست کنه ساعت 10صبح مشغول املا گفتن بودم که دیدم در کلاس باز شد و خانم شرف خانی با یک کاسه بزرگ آش رشته وارد کلاس شد من هم بلافاصله از فرصت استفاده کردم و شروع کردم و درس گوش شنوا را تدریس کردم و بچه ها هم با این کار من هیچ وقت درس ش را فراموش نمی کنن 

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]

امروز پنج شنبه 91/9/30است و طبق هر سال مدیر محترم مدرسه خانم کاردانیان از پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های هر دانش آموز دعوت بعمل آورده بود خوشبختانه تمامی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها در این جشن شرکت کرده بودن و آقای محمود با لهجه ی زیبای همدانی مجری برنامه ها بود وقتی آقای محمودی با لهجه ی زیبای همدانی صحبت می کرد و من به چهره ی مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها نگاه می کردم لبخند زیبایی در چهره شان نمایان شده بود فکر کردم هیچ وقت این روز را فراموش نمی کنند . همچنین بچه ها این روز به یاد ماندنی را فراموش نمی کنند . کرسی زیبایی در گوشه ی سالن نمایان بود و روی کرسی سماور زیبایی ،انار ، هندوانه ، سنجد، گردو ، بادام و چیزهای خوردنی دیگری نمایان بود و مادر یکی از بچه ها لباس محلی پوشیده بود و کنار کرسی نشسته بود و قصه ای از قدیم ها برای بچه ها تعریف کرد در آخر هم یکی از معلم ها ابتکار جالبی کرده بود به هر مادر بزرگ و پدر بزرگ ها یاد داشتی دادکه روی آرزو هایشان را بنویسند

   این هم عکس پارمیس است که در خاطرات شب چله 89عکسش را کذاشته بودم که شش سالش بود و الان کلاس دوم است برای خودش خانمی شده

 

   

  

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مهری خطیبون ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

معلم کلاس اول ابتدایی با 35 سال سابقهی تدریس در پایه اول Email : khatiboon.teacher@yahoo.com
صفحات اختصاصی
RSS Feed